محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

290

خلد برين ( فارسى )

بزرگوار آن سيد عالى مقدار بود نقل نموده چون گنج در دل زمين دفين ساختند . اوقات با بركات حيات آن زبدهء سادات عالى درجات پنجاه و شش سال بود . القصه امير خان بعد از قتل آن سيد بزرگوار از خواب آن بيهده كارى بيدار و از مستى آن تبه روزگارى هشيار گرديده بعد از سه روز اصحاب و اقارب وى را طلب داشته از در اعتذار و استغفار درآمد و ابواب لطف و دلجوئى بر روى روزگار ايشان گشوده بعضى از كتب آن سيد شهيد را به امير خرد برادرزاده و داماد وى احسان نمود . و چون به يقين مىدانست كه بعد از وصول اين خبر به مسامع جلال شهريار دادگر ، آتش خشم و غضب آن سرور شعله‌ور خواهد گشت خواست كه به آب تدبير ، آن آتش بىامان را فرونشاند ، لاجرم انجمنى ساخت و آوازه در انداخت كه امير محمد چون دفتر حقوق تربيت ولى نعمت جهانيان را بر طاق نسيان نهاده مىخواست كه محمد بابر ميرزا را به هرات آورده بر آن ديار فرمانروا كند از اين راه به مكافات عمل خود رسيده ديد آنچه ديد . و بعد از انتشار و اشتهار اين خبر در آن كشور شاهقلى نامى را از قورچيان به جهت رسانيدن خبر اين افترا و بهتان به مسامع جلال خاقان سكندر شان روانهء آستان عرش نشان گردانيد و چون قورچى راهى گرديد بنا بر آن كه بعد از آن هر چه كند بر صدق قول او گواهى دهد عزم يورش قندهار جزم نموده روز يكشنبه هشتم ماه رمضان سال نهصد و بيست و هفت از هرات بيرون رفت و در النگ كهدستان خيام اقامت برافراخته در آن ديار آوازهء سفر قندهار درانداخت . و هنوز امير خان در النگ كهدستان در انتظار وصول شاهقلى قورچى روز مىشمرد كه مشار اليه در روز دوشنبه شانزدهم ماه مذكور وارد گرديده خبر اشتعال نايرهء غضب شهريار ستوده خصال را به سبب قتل آن سيد پسنديده فعال رسانيد . از اين رهگذرخان و يكجهتان و امراى او دل از حكومت مملكت خراسان برداشته رايت ظلم و تعدى برافراشتند و از غايت سراسيمگى از النگ كهدستان به پل مالان نقل مكان نموده